مقابلم ایستاد. سرم را پایین انداختم. تمام تنم میلرزید. دوست داشتم زیر گریه بزنم. نفسم بالا نمی آمد. هنوز حرف نمیزد. میدانست سکوتش بیشتر عذابم میدهد و هیچ نمیگفت. کاش داد میزد! دعوایم میکرد!خدایا چرا چیزی نمیگوید؟

لب هایش تکان خورد. فکر کنم فهمید که سکوتش دارد دیوانه ام میکند. صدایش آرام بود. همچون نسیمی در گندم زار می وزد، در گوشم پیچید. با تمامِ ترس هایم، با تمام اضطراب هایم، صدایش مرا به عرش میبرد. صدایش از خود بهشت می آمد. به گُمانم خودش هم از بهشت آمده است که شمیمِ بهشتی اش مرا از خود بی خود میکرد.

صدایش را گوشم که نه، دلم شنید. آرام و شِمرده شِمره گفت و مرا بیشتر شرمنده کرد: من نبودم چکار کردی؟ برای پیدا کردنم چکار کردی؟اصلا چقدر تلاش کردی که برگردم؟

دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد! دوست داشتم بمیرم!خدایا میشود الان مُرد؟ بدبختی ام این است که حتی مرگ هم راهِ چاره ی من نیست. او همه جا هست و این سوال را میپرسد.

تمام زندگی ام را شخم زدم. تمام زندگی ام را کنکاش کردم. تمام زندگی ام را زیر و رو کردم. خدایا!چه بگویم؟ چرا دستم خالیست؟ در تمامِ این سالها کاری نکرده ام برایش! الان که نگاهِ مردم نیست، الان که خود شیرین کردن جایگاهی ندارد!خودم که میدانم تمام کار هایم برای نگاهِ مَردم بود. خودم که میدانم فقط ظاهر سازی میکردم که منتظر هستم بازگردد! او هم میداند... میدانم که میداند... میداند که میدانم که میداند!

شرمنده و سر به زیر، با صدایی که به زور از دهانم خارج شد گفتم: ببخشید...

لبهایش به لبخندی غمگین باز شد. دلش را شکسته ام میدانم! هیچ کاری برایش نکرده ام! حتی خودم را درست نکرده ام. من پر از خطا و گناهم!

با همان لبخند غمگین و چشمهای پر اشک رفت... رفت و دلِ من هم رفت...

راستی! اگر مهدی زهرا (عج) مقابلم بایستد چه جوابی به این سوالش دارم؟ وای خدایا! من چه کردم در تمام این سالها که از عُمرم میگذرد؟ خدایا! رو سیاهی به ذغال ماند...