سفارش تبلیغ
صبا
درباره
سنیه[74]

دل نوشته هایم... گاهی شعر هایم... گاهی نثر هایم... گاهی پریشانی های ذهن خسته ام که شعر نماهای بی قافیه و خسته است... گاهی ذهنم از این همه باید ها خسته میشود...
ویرایش
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
چرک نویس من

خدایا مادرم اینجا امانت بود

برای درد بابا مرحمت بود

خدایا مادرم کودک به تن داشت

تنِ نازک تر از یاسش کفن داشت

خدایا آتشی بی ساحلم کرد

یکی سیلی زد و بی مادرم کرد

خدایا بر زمین حیدر نشسته

که زهرایش (س) به پشت در نشسته

دلت سوزد تو هم یا رب به حالم؟

ندارم مادری بوسد گلویم؟....

 




      

تا به حال ترسیده ای؟

از وحشت قلبت ضربان گرفته؟

حالی که حتی مرگ هم چاره اش نیست؟

حال الان من است...

چشم بستم... مثل تمام شبها... تصور کردم مُرده ام...

از مرگ که ترسی نیست!

میگویند بعضی مُرده ها در قبر زنده میشوند و از ترس سکته میکنند... ترسیدم و ضربانم روی هزار رفت...

میگویند اهدای عضو کارِ خوبی است و براستی که خوب و پسندیده است و دیگر در قبر زنده نخواهم شد...

به انجمن اهدای عضو پیوستم و خود را بعد از مرگ دست آنان سپردم تا هر بخشی از من که میتواند، زنده بماند و مومنی را یاری دهد...

میگویند بعد از مرگ کوچکترین ضربه به بدن متوفی دردی بس عظیم دارد و تین ضربانم را روب دوهزار میبرد زیرا قرار است جراحی بدو بی حسی با شدت درد زباد داشته باشم...

میگویند شب اول قبر و لَحَد و نکیر و منکر و و و و...

میخواهم از ترسِ مرگ بمیرم!تا کنون این حس را داشته ای؟ شاید شبیه این باشد که مادرت تو را میزند و تو با گریه دامنش را سفت تر میگیری! من از ترسِ مرگ میخواهم بمیرم!

وقنی کسی را دفن میکنند خیلی گریه میکنم! چون میترسم!من از قرار گرفتن در آن گور وحشت دارم و سحت با دیدن مراسم تدفین گریه میکنم!همیشه هم میروم و از این که میترسم خیالم راحت میشود!

میگویند این یعمی راهِ توبه ای هست!برو، ببین، بترس و توبه کن...

من هر شب خود و عزیز ترین هایم را میمیرانم دفن میکنم و گریه میکنم و از ترس به ناله که خدابا تو ببخش!

من از مرگ هراس دارم... نمیدانم تو حالم را درک میکنی؟

مرگ پایان نیست!عبورگاهِ سختی است و من میترسم!فقط میترسم!خدا!میترسم!

چند بار بگویم الهی العفو؟ چند بار بگویم استغفرالله و ربی و اتوب الیه؟چند بار بگویم یا ربِ یا ربِ یا رب؟ چند بار بگویم تا شبها از وحشت عذاب اعمالم پریشان نشوم؟ چند بار بگویم تا نمازهایم با خجالت نباشند؟ چند بار بگویم تا در باز کنی به سویم؟

تمام سختی ها و عذاب هایم را دنیایی کن و مرا سبک بار به نزدت بخوان یا رب...




      

سلام خدا!من هستم!مزاحمِ همیشگی ات!باز شب شد و من و ماه تنها ماندیم!چه میگفت آن شاعرِ خوش آوازه؟ بگفت دیوانه از مَه دور، بهتر!

خب من و دیوانگی و ماه هر سه مهمان توایم و تویی که تنها در اوجِ تنهایی ها، در اوجِ خستگی ها، در اوج نداری ها، در اوج دیوانگی ها و اصلا در تمام اوج هایی که جانم را میگیرد. برایم میمانی!

و من چه بد میکنم که در اوج خوشی ها، در اوج دارندگی ها، در اوج برازندگی ها و در تمام اوج هایی که مغرور و سرخوشم کرد، بیادت نماندم!

خدا!برای این دیوانه وقت داری؟حتما وقت داری که ماه را سراغم فرستادی!آخر فقط تو میدانی که من و ماه چه شب هایی را باهم دیوانگی کردیم!دیوانگیمان را برایت آوردیم و خندیدی و از لبخند تو عشق در جانم ریشه کرد...

خدا!عاشقتم هستم! آنگونه که مجنون شیفته ی لیلا شد... مثل فرهاد به کوه افتادم! خدا! عشقت را از من نگیر! من و ماه به امید این عشق دیوانگی میکنیم!

خدا!عاشقت هستم!از آن نوعِ من و تویی! آنی که فقط تو میدانی و من و ماه!




      

جهان لبخند زد لبخند... از این مولودِ چشمک زن... خدا شادی به دلها داد... شبیه کودکی در مهد... ببین زینب به آغوش است... ببین زینت شده حیدر... اگر فخر نبی کوثر... ببین فخر علی ( ع)  زمزم... 




      



پیامهای عمومی ارسال شده

+ علی داماد پیغمبر،انیس حضرت مادر که جبریلِ امین وحی، شده همراهِ این حیدر بیاویزند بر حجله هزاران شاخه ی طوبا به صد حوری شده حجله مهیای تن زهرا علی جان پیمبر بود و زهرا حضرت مادر ببین زهرا شده همدم برای جانِ پیغمبر

+ آنقدر مظلوم بودی ای مکین همسرت هم بی وفا بود و لعین جام زهرش کام ایمان را شکافت پشت بام خانه دردش را شناخت... السلام علیک یا محمد علی الجواد..

+ جهانم با تو زیباتر ز جنت است یا ضامن آهو....

+ آخر ماه صیام است و دو صد افسوس است دل من زائر اهل توس است (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ ای وای ندای فُزت رَب می آید از جانب کوفه پر ز تب می آید زینب شده بی پدر ولی در دنیا هستی شده بی پدر پس از این شبها (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ غربت این نیست که تو صحن و سرایت خاکیست... یا که در شامِ غریبان تو ایوان خالیست... غربت اینجاست که در جشن ولادت هم تو... جای شمع و طرب هلهله اینجا خالیست... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دعایم میکنی شاید خدا با من دلش را صاف کرد... من چه گویم بهتر است اینگونه گویم که خداوندم دلم را پاک کرد... این دعا در وقت افطار و سحر با قلب مجنونم چه کرد؟ من پریشان حالی را داده ام حال خوشم را در قنوت ربیا جا داده ام... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آب دیدم تشنه لب گفتم حسین (س)، روزه دار لب ترک خورده دلم رفت از برای عباس حسین (س)،شاید به جهان لبهای هزاران رنگ زیبا تر بُوَد، من دلم را با شهید کربلا دادم به لب های پُر از بغضِ عطش... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ پشت من خالی شد و دنیا به کامم زهر ریخت... رفتنت داغی به جانم همچو جام شوکران در قهر ریخت... ای حبیبم ای طبیبم ای همنفس بانوی ناز.... بعد تو با درد جانم با که گویم من به راز؟... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دلتنگ شدی وقت سحر بهر خدایت؟ یا لحظه ی افطار رسیدن به مرادت؟ دلتنگ شدی پای دعا بهرِ امامت؟ از صوتِ دل انگیز شدی غرق مرادت؟ مهدی (عج) نرسیدست خدا تو عنایت تا یار نیاید رمضان نیست به کامت! (پریشانی های ذهنِ خسته)