سفارش تبلیغ
صبا
درباره
سنیه[74]

دل نوشته هایم... گاهی شعر هایم... گاهی نثر هایم... گاهی پریشانی های ذهن خسته ام که شعر نماهای بی قافیه و خسته است... گاهی ذهنم از این همه باید ها خسته میشود...
ویرایش
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
چرک نویس من

چند روزی ذهنم پریشان است! درمیان واژه ها بی تاب و نا آرام! میان واژه ای مثل شهادت... مثل شهید... کمی شبیه مفقودالاثر ها شده ام! در میان روزمرگی هایم آنقدر گم شده ام که یادم نمی آید کجای این روزها زندگی کرده اند این شهیدان؟ اگر در همین کوچه پس کوچه ها قد کشیده اند، اگر پشت همین میز و نیمکت ها درس خوانده اند، اگر آنها هم با لالایی مادرانشان به خواب رفته اند؛ پس چرا من از این خواب بیدار نمیشوم و آنها بیدارند؟ چرا من یاد نگرفتم تن آدمی شریف است را؟ چرا همین لباس زیبا باعث میشود روزها و ساعت ها در بازارها بگردم و بگردم، تا چیز خاص و دهان پر کنی پیدا کنم که همه بگویند عجب سلیقه ای؟! اگر هم بازیمان بودند، چرا من بازی فداکاری را یاد نگرفتیم؟ چرا من یاد نگرفتیم که درد های دیگران را به دوش بکشیم؟ یا من شاگرد تنبل و بازیگوشی بودم، یا آنها زرنگ و آماده یادگیری! شاید دست های آنها زیاد به سمت خدا دراز میشده و من به فکر آبنبات های رنگارنگ گوشه ی مهمانخانه ی مادربزرگ، یادم رفت نگاهم را به جانماز ترمه ای که عطر یاس میداد هم بدوزم...

ببخشید! اجازه هست اعتراف کنم؟ دلم یک اعتراف میخواهد بدون رودربایستی و ترس! مثل همان اتاقک اعتراف مسیحیان!میخواهم اعتراف کنم تا از بار گناهانم کم شود!

اعتراف میکنم که ادای دین نکرده ام!

اعتراف میکنم که تا دنیا دنیاست مدیون آنانی هستم که سر دادند، پا دادند، تن دادند، نفس دادند....

اعتراف میکنم یکبار کنار تخت یک جانباز شیمیایی نرفتم و از او تشکر نکردم که آرزوهایش را برای من فدا کرد...

اعتراف میکنم یک بار غم دل مادر شهید را به شانه نکشیدم...

اعتراف میکنم یک بار سهم خرید عیدم، لبخند برای هیچ فرزند شهیدی نیاورد...

اعتراف میکند که سهم از سپاس از آنها نگاه ترحم بود!در حالی که آین منم که نیازمند ترحم آنها هستم!

میدانم روزی میرسد که او در جایگاهی بالا شفاعت میکند از مردم سرزمینش!آخر او جانش را بدون دریافت مزد برای این مردم داده و با همه ی بدی های ما، او باز هم شفاعت میکند...

من میمانم و لباسهای عیدم... من میمانم و میوه ها و شیرینی ها و غذاهای عیدم... من میمانم و کارهایی که نکرده ام....

کاش من هم بلد بودم شهید شود! اما اعتراف میکنم:

من توان از جان گذشتن را ندارم! من میترسم!

اعتراف میکنم:

تو توان از جان گذشتن را نداشتی! تو میترسیدی! اما رفتی و ماندی و خدا را دیدی...

ملاقاتت با خدا مبارکت باشد شهید... 




      

مبارک شد زمین از نام زهرا (س)

تبرک شد زمان در جام زهرا (س)

مبارک نام مادر از شما بود

که مادر، شهر شد در کام زهرا(س)




      

ای ضامن تمام آهوان دنیا

ای با خبر از ظهور آقا

من را خبری، نشانه ای ده

تا کور نگشته چشم بینا.....




      

خانه ات خالی شده بانوی عشق

چادرت خاکی شده بانوی عشق

بعد تو حیدر شکسته از کمر

بعد تو بانوی خورشید و قمر

ای تمام هست و بود مرتضی

ای تجلیِ صفات مصطفی

بعد تو زینب به دستش شانه است

رد خونت روی مُهرِ خانه است

من چه گویم بعد تو از روزگار

بعد تو حیدر نخندد در بهار...




      



پیامهای عمومی ارسال شده

+ علی داماد پیغمبر،انیس حضرت مادر که جبریلِ امین وحی، شده همراهِ این حیدر بیاویزند بر حجله هزاران شاخه ی طوبا به صد حوری شده حجله مهیای تن زهرا علی جان پیمبر بود و زهرا حضرت مادر ببین زهرا شده همدم برای جانِ پیغمبر

+ آنقدر مظلوم بودی ای مکین همسرت هم بی وفا بود و لعین جام زهرش کام ایمان را شکافت پشت بام خانه دردش را شناخت... السلام علیک یا محمد علی الجواد..

+ جهانم با تو زیباتر ز جنت است یا ضامن آهو....

+ آخر ماه صیام است و دو صد افسوس است دل من زائر اهل توس است (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ ای وای ندای فُزت رَب می آید از جانب کوفه پر ز تب می آید زینب شده بی پدر ولی در دنیا هستی شده بی پدر پس از این شبها (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ غربت این نیست که تو صحن و سرایت خاکیست... یا که در شامِ غریبان تو ایوان خالیست... غربت اینجاست که در جشن ولادت هم تو... جای شمع و طرب هلهله اینجا خالیست... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دعایم میکنی شاید خدا با من دلش را صاف کرد... من چه گویم بهتر است اینگونه گویم که خداوندم دلم را پاک کرد... این دعا در وقت افطار و سحر با قلب مجنونم چه کرد؟ من پریشان حالی را داده ام حال خوشم را در قنوت ربیا جا داده ام... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آب دیدم تشنه لب گفتم حسین (س)، روزه دار لب ترک خورده دلم رفت از برای عباس حسین (س)،شاید به جهان لبهای هزاران رنگ زیبا تر بُوَد، من دلم را با شهید کربلا دادم به لب های پُر از بغضِ عطش... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ پشت من خالی شد و دنیا به کامم زهر ریخت... رفتنت داغی به جانم همچو جام شوکران در قهر ریخت... ای حبیبم ای طبیبم ای همنفس بانوی ناز.... بعد تو با درد جانم با که گویم من به راز؟... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دلتنگ شدی وقت سحر بهر خدایت؟ یا لحظه ی افطار رسیدن به مرادت؟ دلتنگ شدی پای دعا بهرِ امامت؟ از صوتِ دل انگیز شدی غرق مرادت؟ مهدی (عج) نرسیدست خدا تو عنایت تا یار نیاید رمضان نیست به کامت! (پریشانی های ذهنِ خسته)