سفارش تبلیغ
صبا
درباره
سنیه[71]

دل نوشته هایم... گاهی شعر هایم... گاهی نثر هایم... گاهی پریشانی های ذهن خسته ام که شعر نماهای بی قافیه و خسته است... گاهی ذهنم از این همه باید ها خسته میشود...
ویرایش
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
چرک نویس من

باران! بر خستگی هایم ببار! باران! بر تنهایی هایم ببار! باران! سر سیاهی های این شهر ببار! باران! بر تنهایی هایم ببار! باران! بر من و دنیایم ببار! باران! تو رحمتِ خدایی! باران! تو صدای پای خدایی! باران! تو باران باش! تو پاک کن مرا! کمی شبیهِ زهرا (س) کن مرا! باران! عطرِ خدا را برایم بیاور! باران! تو باش! تو جایِ آن کسی که نیامده هنوز بیا!




      

دل خوشی ام این بود که حاجی گشته ام! روزی که دلم با مغزم به دور از احساسم و عواطفم به بحث نشست، تازه فهمیدم که چه حجّی حاجی!کجای کاری که حج رسیدن به خداست!کجا به خدا رسیدی؟عقلم دادی سرِ دلم کشید و گفت: چرا خودت را به نادانی میزنی؟

دلم بغض کرد: خب نادانم! ولم کن دیگر!

عقلم بر سر حرفش ماند و گفت خدا را بشناس و بعد احرام ببند.

دل هم قهر کرد و گفت: احرام بسته خدا را میشناسم!

دل شکست روزی که دید، حج دیدارِ خداست! تازه دانست چقدر بی خردیست، قبل از شناخت خدا، به دنبال حج بروی...حجت قبول حاجی عقل و دلی...




      

پس از آفرینشِ جهان، خداوند آدم را آفرید... حوا آمد... سیبی و درختی و شیطان!

حوا بود و آدم و سیبِ نخورده و بهشتِ تبعید شده!

اگر تبعیدگاه این است و تبعیدی وضعش اینگونه، پس شهر و خانه ای که از آن رانده شدیم چه بود؟ پس بهشت چه هست؟!

ما تبعیدی های فراموشکار، الست را فراموش کردیم؟ تبعیدی و دوران محکومیت و این همه جنایت در تبعیدگاه؟




      

صدای پای خدا را شنیدم! شبیه چِک چِکِ باران بود! عطرش همه جا پیچیده بود. شبیه عطرِ کاهگِل! تابحال عطر کاهگِل را استشمام کرده ای؟ همان عطرِ دستانِ پیرمردِ روستای پایینی که سقفِ خانه ی همسایه ی نابینایش را کاهگِل میکرد برای زمستان!

صدای پای خدا را شنیدم! شبیه نسیمِ سحرگاهی بود! عطرش همه جا پیچیده بود! عطر محبوبه شب میداد! تا بحال عطرِ محبوبه ی شب را استشمام کرده ای؟ همان عطرِ چادر نمازِ پیرِزنِ روستای بالایی را میداد که نانِ شبش را با کودکانِ یتیمِ همسایه اش قسمت کرد تا گرسنگی شیرِ مادرِ تازه فارغ شده را خشک نکند!

صدای پای خدا را شنیدم!شبیهِ...




      

خدایا شکر...

بخاطر چه؟ خب خیلی چیز ها! مثلا همین که نفس می آید و میرود! قلب می تپد و می تپد! غذایم را خودم می خورم! آب دهانم را می توانم قورت دهم! مغزم سالم است! و...

روزی چند بار میگویم تو را شُکر؟ یک بار؟ دو بار؟ ده بار؟ صد بار؟

این همه بیماری و درد و نقص در دنیا هست و مگر چند تایشان را دارم؟ برای نداشتنِ این همه درد، چند بار تو را شُکر کرده ام؟ چند بار برایت سجده کرده ام؟

من چقدر بد هستم! چقدر بد!

خدایا شُکرت...




      
   1   2   3   4      >



پیامهای عمومی ارسال شده

+ آخر ماه صیام است و دو صد افسوس است دل من زائر اهل توس است (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ ای وای ندای فُزت رَب می آید از جانب کوفه پر ز تب می آید زینب شده بی پدر ولی در دنیا هستی شده بی پدر پس از این شبها (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ غربت این نیست که تو صحن و سرایت خاکیست... یا که در شامِ غریبان تو ایوان خالیست... غربت اینجاست که در جشن ولادت هم تو... جای شمع و طرب هلهله اینجا خالیست... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دعایم میکنی شاید خدا با من دلش را صاف کرد... من چه گویم بهتر است اینگونه گویم که خداوندم دلم را پاک کرد... این دعا در وقت افطار و سحر با قلب مجنونم چه کرد؟ من پریشان حالی را داده ام حال خوشم را در قنوت ربیا جا داده ام... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آب دیدم تشنه لب گفتم حسین (س)، روزه دار لب ترک خورده دلم رفت از برای عباس حسین (س)،شاید به جهان لبهای هزاران رنگ زیبا تر بُوَد، من دلم را با شهید کربلا دادم به لب های پُر از بغضِ عطش... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ پشت من خالی شد و دنیا به کامم زهر ریخت... رفتنت داغی به جانم همچو جام شوکران در قهر ریخت... ای حبیبم ای طبیبم ای همنفس بانوی ناز.... بعد تو با درد جانم با که گویم من به راز؟... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دلتنگ شدی وقت سحر بهر خدایت؟ یا لحظه ی افطار رسیدن به مرادت؟ دلتنگ شدی پای دعا بهرِ امامت؟ از صوتِ دل انگیز شدی غرق مرادت؟ مهدی (عج) نرسیدست خدا تو عنایت تا یار نیاید رمضان نیست به کامت! (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آقا دلم تنگ است بیا... دلتنگ دیدارم بیا... این روز ها گرم است ولی.... من سردِ سردم تو بیا... خورشید و مهتابم کجاست؟ آن یار دیرینم کجاست؟ من که دلم پرپر شد و... محبوبِ جان من بیا...

+ آنقدر خدا را به عزیزش بده سوگند... تا دل برساند به سر منزلِ یارش... آنقدر بگو جان علی (ع) جان یتیمی... آنقدر بگو جان بدهم بر سر راهش... آنقدر بگو مهدی (عج) دل را برساند... تا یار به منزل رسد و نور شود در دل تارش... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ چه بگویم که شب میلاد رفت و، تمام حسرت یک سال رفت و، چه گویم سال دیگر گر نباشم، آیا تو می آیی به این دنیای میلاد؟ (پریشانی های ذهنِ خسته)