سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
یادگار انقلاب
انقلاب اسلامی
لینک دوستان
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :12
کل بازدید :5083
تعداد کل یاد داشت ها : 63
آخرین بازدید : 97/2/6    ساعت : 7:58 ع
درباره
سنیه[67]

دل نوشته هایم... گاهی شعر هایم... گاهی نثر هایم... گاهی پریشانی های ذهن خسته ام که شعر نماهای بی قافیه و خسته است... گاهی ذهنم از این همه باید ها خسته میشود...
ویرایش
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
چرک نویس من

چند روزی ذهنم پریشان است! درمیان واژه ها بی تاب و نا آرام! میان واژه ای مثل شهادت... مثل شهید... کمی شبیه مفقودالاثر ها شده ام! در میان روزمرگی هایم آنقدر گم شده ام که یادم نمی آید کجای این روزها زندگی کرده اند این شهیدان؟ اگر در همین کوچه پس کوچه ها قد کشیده اند، اگر پشت همین میز و نیمکت ها درس خوانده اند، اگر آنها هم با لالایی مادرانشان به خواب رفته اند؛ پس چرا من از این خواب بیدار نمیشوم و آنها بیدارند؟ چرا من یاد نگرفتم تن آدمی شریف است را؟ چرا همین لباس زیبا باعث میشود روزها و ساعت ها در بازارها بگردم و بگردم، تا چیز خاص و دهان پر کنی پیدا کنم که همه بگویند عجب سلیقه ای؟! اگر هم بازیمان بودند، چرا من بازی فداکاری را یاد نگرفتیم؟ چرا من یاد نگرفتیم که درد های دیگران را به دوش بکشیم؟ یا من شاگرد تنبل و بازیگوشی بودم، یا آنها زرنگ و آماده یادگیری! شاید دست های آنها زیاد به سمت خدا دراز میشده و من به فکر آبنبات های رنگارنگ گوشه ی مهمانخانه ی مادربزرگ، یادم رفت نگاهم را به جانماز ترمه ای که عطر یاس میداد هم بدوزم...

ببخشید! اجازه هست اعتراف کنم؟ دلم یک اعتراف میخواهد بدون رودربایستی و ترس! مثل همان اتاقک اعتراف مسیحیان!میخواهم اعتراف کنم تا از بار گناهانم کم شود!

اعتراف میکنم که ادای دین نکرده ام!

اعتراف میکنم که تا دنیا دنیاست مدیون آنانی هستم که سر دادند، پا دادند، تن دادند، نفس دادند....

اعتراف میکنم یکبار کنار تخت یک جانباز شیمیایی نرفتم و از او تشکر نکردم که آرزوهایش را برای من فدا کرد...

اعتراف میکنم یک بار غم دل مادر شهید را به شانه نکشیدم...

اعتراف میکنم یک بار سهم خرید عیدم، لبخند برای هیچ فرزند شهیدی نیاورد...

اعتراف میکند که سهم از سپاس از آنها نگاه ترحم بود!در حالی که آین منم که نیازمند ترحم آنها هستم!

میدانم روزی میرسد که او در جایگاهی بالا شفاعت میکند از مردم سرزمینش!آخر او جانش را بدون دریافت مزد برای این مردم داده و با همه ی بدی های ما، او باز هم شفاعت میکند...

من میمانم و لباسهای عیدم... من میمانم و میوه ها و شیرینی ها و غذاهای عیدم... من میمانم و کارهایی که نکرده ام....

کاش من هم بلد بودم شهید شود! اما اعتراف میکنم:

من توان از جان گذشتن را ندارم! من میترسم!

اعتراف میکنم:

تو توان از جان گذشتن را نداشتی! تو میترسیدی! اما رفتی و ماندی و خدا را دیدی...

ملاقاتت با خدا مبارکت باشد شهید... 




      

مبارک شد زمین از نام زهرا (س)

تبرک شد زمان در جام زهرا (س)

مبارک نام مادر از شما بود

که مادر، شهر شد در کام زهرا(س)




      

ای ضامن تمام آهوان دنیا

ای با خبر از ظهور آقا

من را خبری، نشانه ای ده

تا کور نگشته چشم بینا.....




      

خانه ات خالی شده بانوی عشق

چادرت خاکی شده بانوی عشق

بعد تو حیدر شکسته از کمر

بعد تو بانوی خورشید و قمر

ای تمام هست و بود مرتضی

ای تجلیِ صفات مصطفی

بعد تو زینب به دستش شانه است

رد خونت روی مُهرِ خانه است

من چه گویم بعد تو از روزگار

بعد تو حیدر نخندد در بهار...




      

خدایا مادرم اینجا امانت بود

برای درد بابا مرحمت بود

خدایا مادرم کودک به تن داشت

تنِ نازک تر از یاسش کفن داشت

خدایا آتشی بی ساحلم کرد

یکی سیلی زد و بی مادرم کرد

خدایا بر زمین حیدر نشسته

که زهرایش (س) به پشت در نشسته

دلت سوزد تو هم یا رب به حالم؟

ندارم مادری بوسد گلویم؟....

 




      



پیامهای عمومی ارسال شده

+ خدا را شکر مولایم حسین است... به وقت مرگ بر لب یا حسین است... خدا را شکر ذکر روز و شبها... دعا و ذکر سجادش به لبها... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ شکر خدا که عباس شد یار کربلا... بشمار یک به یک روزهای کربلا... شکر خدا که قمر دار شد هاشمی... ماه تمام کرب و بلا شد به غمزه ای... ( پریشانی های ذهن خسته)

+ خواب مشهد دیده ام، پابوس آقا رفته ام... خواب آن دلبر که دل برده ز اهل دین و دنیا رفته ام... خواب دیدم مُرده ام سمت زیارت رفته ام....در میان مرگ من دنیای فردا دیده ام...

+ از جودِ جواد است که ما جاویدیم... از راز رضا است که ما مدهوشیم... ما شیعه ی این باغ مصفا شده ایم... اول بخدا زنده به نام و کرم و جود شدیم... ( پریشانی های ذهنِ خسته)

+ رجب که می آید... عطر دعای سحر را با خود می آورد... رجب آمد... به انتظار تو نشسته ایم ای ماه خدا...

+ دوستت دارم خدای بی پناهی های زینب.. دوستت دارم خدای بی قراری های عباس... دوستت دارم خدای خستگی های رقیه... دوستت دارم خدای دردهای خیس و خسته... دوستت دارم خدای کربلا، مکه، مدینه...دوستت دارم خدای مسجد و محراب کوفه...دوستت دارم خدای کاظمین و طوس و مشهد...

+ بوی عیدی بوی تو... بوی یاس و نرگس... عطر تند صلوات... وسط سفره ی عید... بوی شالِ سبز آقا که نشسته روی خاک... با اینا دلتنگیمو خاک میکنم... با اینا خستگیمو سر میکنم... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ تازه فهمیدم که اصلا در پی آقا نمی رفتم... شبی دیدم که او آمد ولی در خود نمیدیدم... نبودش همتی در من که از جایم بپاخیزم... بگفتم حال او اینجاست... بماند فرصتی دیگر... ( پریشانی های ذهنِ خسته)

+ شبی آهی کشم از نای جان تا بر بیاندازد ز این دنیای پست و دون... تمام بی پناهی، بی گناهی، بی سرانجامی های این دنیای بد کینه... شبی آهی کشم از نای جان تا کاخ ظلم و هر چه ظالم را براندازد... منم من، آنکه در دل صد هزاران درد دارد... منم من، آنکه دلدارم تویی یا رب... ببین این روزهایی که دوباره عید می آید... یکی سالِ دگر هم رفت و نیامد جان ما آخِر..

+ نامت به زیبایی سرو های ایستاده در طوفان است...همانقدر زیبا که تو با آن قد و بالای رعنایت به پدر لبخند زدی.... نامت به زیبایی خورشید تابان تابستان است... همان قدر درخشان و دلگرم کننده... نامت علی که باشد، دوست لبخند زند... دشمن به اخم و کینه است... فرق ندارد، از نوع اکبرش باشی یا اصغر! راستی به نظر شما علی اصغر شبیه امیرالمونین(ع) بود یا پیامبر (ص)؟... گمانم.... کینه است دیگر... میسوزاند...